تبليغاتX
تنهاترین تنها منم ، سرگشته و رسوا منم

تنهاترین تنها منم ، سرگشته و رسوا منم

بگذار عشق خاصيت تو باشد

  از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
 
خدا جواب داد

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و

 بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی .
 
كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

 
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 22  توسط montazer  | 

شما نجار زندگی خود هستید:

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 22  توسط montazer  | 

» اسرار موفقيت در زندگی


عمرشما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد.
تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 22  توسط montazer  | 

دوستت دارم

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق!

دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز شاید مرا بخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم،با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بیشتر از آن چه تصور می کنی!

دوستت دارم چون چشمانت این حقيقت قلبم را باور دارد!

دوستت دارم چون که یاری ام می کنی تا از این سیلاب زندگی

به راحتی عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم!

دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت!

دوستت دارم چون تو با اعتماد و اطمینان کلید قلب سرخ و پر از عشقت

را به من دادی!

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش

پر از روشنایی می کند!

دوستت دارم چون تو اولین و آخرین معشوق من می باشی!

من نیز تا آفتاب زندگیم در پس افق غروب نکرده است،همیشه،همه جا

و هر لحظه به یاد تو خواهم بود و دوستت خواهم داشت!

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 0  توسط montazer  | 

(چشم است و کوچه های غريبی )

غروب خورشيد را ¡

آرامش طوفان را و باز ايستادن دل دريايی ترا باور نميکنم .

خاموشی فروغ ديدگان تو را و سکون وسکوت ترنم نجوای شبانه تو را باور نميکنم.

هرشب مهتاب بر بام خانه تو می نشيد و

يک کهکشان ستاره تسبيح سجاده توست .

هر روز سحر با ياد مويه های تو بارانی است

و سپيده در کوچه خورشيد انتظار گامهای تور ا می کشد.

هر روز سجاده خيالم را در وسعت ياد تو پهن ميکنم ¡

چونان ˜å باد در گيسوان آشفته نخلهای بيقرار وصل تو ايثار ميشوم.

می آيی مثل هميشه از سطح خاطره ها تا عمق جان نفوذ می کنی

و باز قلندرانه ميروی.

تو به احساس ميمانی وقتی از قلبم گذر می کنی ميلرزم .

ديوار عاطفه ام فرو ميريزد.

آنگاه چشم است و کوچه های غريبی

احساس ميکنم حضور تو انگار رويايی بود.

رويايی سرشار از گل نرگس

.............. تو رفته ای

!!!!!امانه

می آيی چونان هميشه و ما مثل موج در اقيانوس چشمان آرامت تفسير ميشويم .

هر چند پائيز برگ ريزان دلهامان را آرزو ميکند.

اما تا ياد با ماست

آسمان سبز است و زمين به بهار می انديشد به شکفتن

و فردا به رنگ آيه های نورانی است

+ نوشته شده در  87/11/15ساعت 0  توسط montazer  |